شمع بلوغ

26 ارديبهشت 1399
نویسنده:  

قايق به گل نشسته بود لبه‌اش را صندلي كردند

سطل‌ها به گل نشسته بودند پسر فرياد زد دريا غرزد

  • من قورباغه نيستم
  • ديگر شورش را درآوردي
  • اصلاً تنم نمي‌كنم
  • اين بار حتماً به مادرت ميگم
  • اصلاً برو به اينها بگو

نشاني و شماره تماس ما تو اين صفحه بود روزنامه را از زير انگشت فلش پسر كشيد و جر داد

  • مگر دست خودت هست بپوش كي گفت هستي
  • دادنزن خرچنگها فرار مي‌كنند
  • فرار مي‌كنند
  • نمي‌فهمي فرار مي‌كنند

دختر داد زد پسر دكمه آهني را باز كرد

  • چه كارمي‌كني كي گفتم قورباغه‌اي

پيچ مهره را بازكرد

  • آوردي خودكشي نشان‌‌ام بدهي

لباس را كند و دويد زير موج زير موجي كه داشت اوج مي‌گرفت

  • حالا داد بزن
  • خطر دارد

دست پسر را كشيد

  • برويم صدف نشان‌ام بده

تكان نخور

  • غرق مي‌شويم

نتوانست جاكن‌اش كند و خيس شدند موج بعدي بلند بالاتر نشده فرار كرد و نشست پشت ميز ركابي تن‌اش بود لرزش گريه را روي شانه‌هاي دختر ديد و آمد بالاي سرش

  • خودت خواستي

موهاي دختر روي ميز ولو بود

  • بميري كي جواب مادرت را بدهد
  • سپرده دست تو لااقل پنج ماه بزرگترم.

پسر را نشاند روي صندلي حوله‌مال‌اش كرد اشك‌اش روي گردن پسر چكيد

  • بايد تحمل كني
  • تا كي ابد
  • دوره‌ است ديگر بالاخرع تمام مي‌شود
  • كي
  • سه ماه چهار ماه فوق‌اش شش ماه……
  • نشد چه

گوش پسر را خشك كرد سرش را خشك كرد تابستاني تن‌اش كرد و خم شد.

لباس آهني سنگين بود

  • بلندش نمي‌كني
  • نمي‌پوشم
  • بدبخت مي‌ميري

موهاي نرم موهاي نرمي كه چند روز ديگر مي‌شود سبيل چند روز ديگر مي‌شود ريش خشك كرد و گفت چرا نمي‌زني

  • بدم مي‌آيد
  • بد آمدن ندارد همه مي‌زنند
  • آقاجان نه مي‌زنم نه مي‌پوشم
  • هنوز هم دل‌ات پر است
  • اگر مرد بودي مي‌فهميدي چه مي‌كشم
  • يك كلام گفت مواظب‌ات باشم فقط همين

سايه‌بان را بالاي سر پسر گذاشت سرش را خشك كرد و گفت همه فكرت‌اند دكترها من مادرت

  • براي خودت مي‌گويد در نياور

ليوان آب را سر كشيد

  • چشم‌هايت را ببند و تا ته بخور

لگد زد به لباس آهني

  • كجاي اين جنازه شربت است
  • مي‌خواهي مريض‌تر از اين بشوي

چند نسخه روزنامه فهرست توضيحي بيماريهاي پسر روي ميز بود و فقط روزي كه يك نسخه درمي‌آمد و صبح به صبح مي‌انداختيم پشت در خانه پسر. دختره روزنامه را ورق زد

  • كم كم‌اش……

ورق زد و گفت چهل‌و چهار‌ مورد بيشتر شده تنها مشترك ، خواند زير نظر شوراي فيزيك اتمي و پزشكي

  • حتماً بايد پوست‌ات خراش بيفتد تا بفهمي هموفيلي
  • زره مي‌پوشند تير نخورند

روزنامه را زير ذره‌بين گرفت ذره‌بين را جلو چشم پسر

  • كور كه نيستي چهل و پنج تا بيشتر از همين ديروز

لباس آهني دمرو بود پوشيد دست‌اش را بفهمي نفهمي بلندتر از دست لباس آهني بود

  • دارد كوچك‌ات مي‌شودكه

شانه كنار شانه دختر اندازه گرفت هم قد بودند ماسه زير پا را صاف كرد هم قدتر شدند دست لباس آهني را نگاه كرد قورباغه‌ها را نگاه كرد چه زود بزرگ شديم

  • من كه باورم نمي‌شود
  • بدجوري افتادم توي بلوغ بدجوري دارم بزرگ مي‌شوم
  • صدايت كه هميشه بچه است

پسر هم تلخ خند زد

  • اصلاً بزرگ نشده
  • مجبورم كردند بزرگ شوم

قورباغه‌ها توي سطل آهني بودند در سطل از توري سيمي بود و رويي‌ها سرشان را چسباندند به سقف. دخترك گفت چندش‌آوردند پشت به قورباغه‌ها نشست يكبار ديگر نگاه كرد قورباغه‌اي فقط چشمهايش از لجن بيرون زد. زيري‌ها دست و پا زدند پاگداشتند روي زيرتري‌ها بالاسري‌ها را پس زدند و به توري رسيدند قورباغه‌اي تف كرد به توري و گفت غور

  • براي چه مي‌خندي
  • تف مي‌كند و فحش مي‌دهد

قورباغه‌اي تف كرد توي صورت قورباغه‌اي  پسر گفت خفه مي‌شوي

  • باز هم در مي‌آورد من كه چيزي نگفتم

لباس آهني را سرپا نگه‌داشت

  • نكند موقع بلوغ‌ات است

قورباغه‌ها توي هم لوليدند اين طرف بركه ندارد و آن طرف رود در سطل كه باز شود جز دريا راه ديگري نمي‌ماند گفت خبر داري؟  پشت به پسر نشست

  • امشب مي‌آيند

رو به پسر نشست هوا گرم بود سرماي خبر لرزاندش مجسمه آهني از دستش ول شد مجسمه سرنگون شد

  • دوباره بگو
  • مي‌خواهند اندازه بگيرند
  • دروغ‌گو

الآن غروب بود و چند ساعت ديگر اينجا هستند

  • من كه نفهميدم از اول مي‌گويي

شمع تولد دختر بلند و زيبا و سالم كنار شمع تولد پسر زير ميز سنگي بود اشك دختر حالا باور كرد و راه گرفت شمع پسر را فوت كرد

  • حسابي آب شده

شاخه گلي توي زير شمعي كاشت كارد تولد كنار كيك بود ربان كارد سفيد بود قرمز بود صورتي بود بسته‌هاي هديه را روي ميز گذاشتند هديه‌ ما توي روزنامه بود خبرها را ورق زد

  • غلط مي‌كنند بيايند

عكس جوشكار عكس ويژه امروز بود نوبل مي‌گرفت

  • كي‌ها هستند
  • همه‌شان دكترها خياط‌ها جوشكارها آهن‌گرها زمين‌شناس‌ها
  • ديگر
  • فيزيكدانها
  • آن پدر سگ‌ها ديگر براي چه

سكوت پسر را جواب داد

  • دوماهه تجويز كردند كه

پسر روزنامه سه سال پيش را ورق زد خواند آرزوي ما سلامت شماست از توي پاكت يك مشت حشره درآورد جلو قورباغه‌ها گرفت زبان قورباغه‌ها درست هدف‌گيري مي‌كرد چند مشت پاشيد روي توري‌ها قورباغه دم‌دار را برداشت قشنگ است نه دختر خرما خورد و گفت اندازه اين هم مخ ندارند هسته را انداخت لاي خرماها

  • چه مخي؟ اندازه‌اي هم انرژي ندارد

حشره استخواني را به قورباغه داد وگفت سگ من است

  • كجا صحبت ويزيت و نسخه بعدي بود

قورباغه را بوسيد و گذاشت توي لجن گفت چرا باورت نمي‌شود من سرما خورده‌ام سل دارم قند دارم اورانيوم دارم طاعون هسته‌اي‌ام اوت كرده دختر به لباس آهني گفت مي‌خواهند يكي ديگر بدوزند كه هردو ساكت شدند موج ها كه نشست كردند دريا كه آرام گرفت نوبت موج‌فرش‌ها شد تا زير پاي پسر و دختر مي‌آمد

  • بگو خوب خوب شدم
  • نمي‌فهمند
  • پس فرار كنيم
  • هر جا برويم هستند
  • براي چه بيايند

از اين به بعد موج‌فرش‌ها صدف مي‌آورند فرش پهن مي‌شد و لوله مي شد و صدف‌ها شن نشين مي‌شدند

  • بد بود تجويز نمي‌كردند

سكوت آهني پسر جواب داد دور مهره پيچ چرخاند

  • اصلاً براي من هم بدوز
  • لامذهب‌ها جوش مي‌دهند
  • چرا پيچ و مهره نباشد
  • نتوانم در بياورم
  • حتماً سبك و راحت مي‌دوزند

 

دم خداحافظي سگ پسر افتاد در سطل را برداشت و حالا دسته قورباغه‌ها دم دار و بي‌دم فنري مي‌رفتند دريا از پشت صخره گفت بيايم

  • رفتند

اجازه‌ام را گرفتي صدف نشان‌ام بدهي نه آن لجن زده‌ها را

صداي شلپ شلپ آمد بچه قورباغه‌اي ته سطل دست و پا مي‌زد كمي كه بالا مي‌آمد سر مي‌خورد حتماً فنرش شكسته شايد هم بلد نيست بپرد خيلي آرام سطل را خواباندند عجيب بود مي‌خزيدند و نه طرف دريا كه به سمت خشكي مي‌خزيد  موج‌ها صدف‌هاي زيادي آوردند پاچه شلوار را تا زير زانو تا زدند و پا برهنه شدند دختر پايش كرد 

  • باز كه مي‌ترسي بميرم
  • در نياوريم
  • هنوز هم نمي‌داني كه من فولادي‌ام

دختر هم لبخند زد پا برهنه شد و سطل را برداشت و رفتند پوتين آهني تا قوزك به گل نشسته بود موج عقب نشيني كرد ساحل صدف‌پوش شد پسر بيل را توي سطل خالي كرد

  • چه خوشگل است مال من
  • همه سطل‌ها مال تو
  • همين چند تا بس‌ام است طلا است

براي گردن‌بند مي‌خواست بيشتر سطل‌ها را پر كردند  دختر گفت براي آن بيچاره‌ها هم بگذار سطل بعدي را پر كردند

  • آن‌ها چه
  • اين‌جا نمي‌آيند
  • براي آنها هم ببريم
  • همه را مي‌بريم
  • خودت چه
  • خرچنگ‌ها واجب‌ترند

آن ساحل كم صدف بود سطل‌ها را خالي كردند با پا پخش كردند و منتظر آمدن خرچنگ‌ها شدند بند انگشت را توي صدف كرد صدفي هست كه من بروم تويش پسر صدف را قاپ زد  و سوت كرد توي دريا

  • فقط آرزو بود
  • اين هم شد آرزو
  • پس چرا خانه خرچنگ‌هاست

پسر سنگي را بلند كرد خرچنگي لاي سنگها بود موقع خطر، گرما و سرما خواب و تاريكي از دست ترس و دشمن و آژير و بيماري و روزنامه امن ترين جاي دنيا فقط همين جاست باران شروع شد نشانه آمدن خرچنگ‌ها. صدف كهنه را درآورد دخترك گفت برعكس اسم‌اش چقدر ظريف و معصوم است صدف‌هاي گردن‌بند را دانه‌پاش كرد كمي بعد ساحل خرچنگ‌پوش شد خرچنگي نو پوشيد تنگ بود بعدي را پرو كرد تنگ تر بود بعدي گشاد بود اين يكي اندازه شد.

نظر بدهید 35  بازدیدها
برچسب ها
مهرک اخص

نظر شما

ماهنامه فرهنگی ، هنری ، اجتماعی ذهن آویز با تلاش جمعی از فرهیختگان و صاحبنظران جامعه در صدد است تا با رویکرد سلامت محور به مسائل جامعه بپردازد. این ماهنامه ، 28 ام هر ماه به صورت تمام الکترونیک از طریق وبگاه www.zehnavizonline.ir با مجوز رسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منتشر می شود.خوشحالیم قدمی هرچند کوچک برای سلامت جامعه بر می داریم.

ذهن آویز

 

ما از کوکی ها برای بهبود وب سایت استفاده می کنیم. برای مشاهده اطلاعات بیشتر مراجعه کنید به سیاست کوکی ها. من در سایت از کوکی ها استفاده می کنم. قبول کردن